close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
حضرت سلیمان و بلقیس


عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
تاریخ: دوشنبه 22 فروردين 1390
بازدید: 895

  روزی حضرت سلیمان متوجه شد که هدهد حضور ندارد. گفت: اگر دلیل خوبی برای غیبتش نیاورد او را ذبح می کنم و تنبیه می نمایم. مدت زیادی نگذشت که هدهد برگشت و به نزد حضرت سلیمان رفت. او برای عدم حضور به موقع خود، دلیل خوبی داشت. او به حضرت سلیمان گفت: من به موضوعی اطلاع پیدا کردم که تو از آن بی خبری. من از شهر سبأ که پایتخت سرزمین یمن است برای تو خبر مهمی آورده ام.

  من دیدم که یک زن بر آنها حکومت می کند و همه نوع امکانات را برای خود فراهم کرده است. او تخت پادشاهی بسیار بزرگی دارد. اما آنها به جای این که خدا را پرستش کنند، در مقابل خورشید سجده می کنند و دنباله رو شیطان هستند.

  حضرت سلیمان گفت: من باید از صحت این خبر اطمینان حاصل کنم. او برای اطمینان از خبر هدهد، نامه ای به پادشاه سبأ نوشت و آن را به هدهد داد تا آن را به مقصد برساند. حضرت سلیمان از او خواست تا پس از تسلیم کردن نامه، اوضاع را زیر نظر بگیرد تا بداند که آنان چه پاسخی برای نامه خواهند داشت.

  هدهد، به سمت سرزمین یمن حرکت کرد و نامه را به دست فرمان روای آن شهر رساند. وقتی که بلقیس از متن نامه آگاه شد، اطرافیان و بزرگان را احضار کرد و به آنها گفت: یک نامه کریمانه ای برای من فرستاده شده است. این نامه از طرف شخصی به نام سلیمان است. این نامه با نام خداوند رحمن و رحیم آغاز شده است.

 

  او از ما خواسته است که در مقابل او نایستیم و تسلیم او شویم. همان طور که می دانید، هیچ وقت بدون حضور شما تصمیمی نگرفته ام. حالا نیز، شما را جمع کرده ام تا در این مورد با شما مشورت کنم. آنها گفتند: ما نیروی زیاد و قدرت زیای داریم و می توانیم در مقابل او بایستیم و با او بجنگیم. با این حال تصمیم نهایی را تو باید بگیری. هر دستوری که بدهی ما اطاعت می کنیم.

  بلقیس گفت: وقتی پادشاهان وارد شهری شوند و بر آنها غلیه کنند، در آن شهر فساد می کنند و بزرگان شهر را ذلیل می کنند. لذا باید جانب احتیاط را رعایت کنیم. من مقداری هدیه برای او می فرستم و منتظر می مانم تا ببینم که او چه پاسخی می دهد.

  وقتی که فرستادگان بلقیس به نزد حضرت سلیمان رسیدند و هدیه ها را تقدیم کردند، حضرت سلیمان از پذیرش آنها خودداری کرد. او گفت: آن نعمت هایی را که خداوند به من داده است با ارزش تر از این هدیه هایی است که شما برای من آورده اید. سپس به سردسته فرستادگان گفت: به نزد پادشاه خود برگرد و به آنها بگو: به زودی با سپاه بزرگی به سوی آنها خواهم آمد و آنها یارای ایستادن در مقابل سپاه مرا نخواهند داشت. من آنان را ذلیلانه از شهرشان بیرون خواهم کرد.

  وقتی که فرستادگان به نزد بلقیس برگشتند و ماجرا را برای او نقل کردند، تصمیم گرفت تا شخصا به نزد حضرت سلیمان برود. حضرت سلیمان که از آمدن بلقیس خبر دار شد، از اطرافیانش پرسید: کدامیک از شما می توانید، تخت پادشاهی بلقیس را برای من بیاورید. این کار باید قبل از این که او به این جا برسد، انجام شود.

 

  یکی از اجنه که بسیار قدرتمد و توانا بود، گفت: من می توانم قبل از این که تو از جایت بلند شوی، آن تخت را حاضر کنم. اما یکی از اطرافیان حضرت سلیمان که مقدار کمی از علم کتاب می دانست گفت: من می توانم در مدت زمان کمتری این کار را انجام دهم. آصف بن برخیار که بعدا به عنوان جانشین حضرت سلیمان منصوب شد گفت: من می توانم آن تخت را در مدت زمان کمتر از یک چشم به هم زدن، به این جا بیاورم.

  با اجازه حضرت سلیمان، ناگهان همه دیدند که تخت بلقیس، در کمتر از یک لحظه در آن جا حاضر شد. حضرت سلیمان به دیدن تخت پادشاهی بلقیس، گفت: این از نعمت های خداوند است که بر ما ارزانی داشته است. و این نیرو را خداوند در اختیار ما گذاشته تا ما را آزمایش کند. ما باید در مقابل این نعمت ها، شکر آن ها را به جا بیاوریم.

  حضرت سلیمان دستور داد تا تغییراتی را در تخت بلقیس ایجاد کنند تا او را آزمایش کند. او می خواست بداند که بلقیس در مواجهه با این تخت چه عکس العملی از خود نشان خواهد داد. حضرت سلیمان می توانست با توجه به عکس العمل بلقیس، بفهمد که آیا او، به خدای علمیان ایمان خواهد آورد یا نه.

  پس از مدتی بلقیس به شهر حضرت سلیمان رسید. حضرت سلیمان تخت پادشاهی بلقیس را به او نشان داد و از او پرسید: آیا تخت پادشاهی تو مانند این تخت است؟ بلقیس در جواب گفت: انگار این همان تخت پادشاهی من است. این پاسخ بلقیس نشانه خوبی برای سلیمان بود.

 

  بعد از آن به بلقیس گفته شد که وارد قصر شو. آن قصر از شیشه صاف و شفاف ساخته شده بود. وقتی بلقیس وارد کاخ شد، خیال کرد که در آن رودخانه ای قرار دارد. برای همین، لباس هایش را بالا زد تا وارد آب شود. حضرت سلیمان به او گفت: این جوی آب نیست. این کاخ از شیشه ساخته شده است.

  بلقیس با دیدن این منظره عجیب، مطمئن شد که حضرت سلیمان پیامبر خداست. لذا همان جا به خداوند ایمان آورد و گفت: من با عبادت غیر خدا، به خود ظلم کردم، ولی همین حالا به همراه سلیمان تسلیم خدا می شوم.

موفق باشيد.

نظر بدين ممنون ميشم.


برچسب ها : ,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی